تبليغاتX
معلق

معلق

حالا که رفته ای

کنارش می نشینم

                             گریه نمی کندَ

دستش را می گیرم

                             گریه نمی کند

به پایش می افتم

                            گریه نمی کند

 

نکند اتفاقی افتاده است

                  که شعر گریه نمی کند

۲۱

حالا که رفته ای

بهانه ی خوبی است

"شب

         سکوت

                     کویر"

فقط صدای این هق هق را

                                            کم کنید

۲۵

حالا که رفته ای

دوباره زنگ می زنم

شماره همان شماره است

گوشی را برمی دارند

گوشی را می گذارم

۳۲

حالا که رفته ای

تعجب می کنم

چرا کفش هایت را نپوشیده ای!؟

۴۳

حالا که رفته ای

هر صبح

گونه های هردو اتاق 

                      تاریک است

تاریک از شبی که نرفته است

۷۹

حالا که رفته ای

بهانه ی خوبی است

صدایش را می گویم

"ای چراغ هر بهانه"

گنجشک هارا می گویم

۱۰۵

حالا که رفته ای

هیچ راهی

               مرا به جایی نمی برد

در حافظه ام می چرخم

همه کلیدهارا گم کرده ام

۱۰۸

حالا که رفته ای

پرده ها را می کشد

بی حوصله ی هیچکس

                             به گوشه ای می رود

سر بر زانو می گذاردو

فکر می کند

به روزی که نخواهد آمد

۱۱۹

حالا که رفته ای

می گویند در میان همه دفترهایت

نه پروانه ای خشکیده است

                             نه گلی

                                        نه گلبرگی

می گویند در میان همه ی دفتر هایت

کودکی است که با پروانه ها

                          به سراغ ماه می رود

۱۲۲

حالا که رفته ای

بی هوا و بی حوصله

سر به بیابان می گذارم

در دوراهی امامزاده داود و سنگان

                                         توقف می کنم

تکه ای از ماه در دامنم می افتد

۱۲۵

حالا که رفته ای

سرت را بر شانه ام بگذار

چشمانت را ببند

اگر در کناره ی کارون

شاعری را دیدی

که در جستجوی هفده سالگیش بود

                                                     بیدارم کن! 

تقديم به نادياي عزيزم از كتاب حالا که رفته ای -محمد رضا عبدالملكيان

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت19:11توسط ماريا | |

دیروز خرمشهر
امروز کهریزک
فردا اوین
" این خاک به خون بهترین جوانان وطن آغشته است، با وضو وارد شوید "

 

منبع:http://matroud.ir/

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت11:15توسط ماريا | |

بهترین شعر دنیا

"دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم سوال دام
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوانه نشکفته را رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
این دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
پریشونت نبودم ؟
من
حیرونت نبودم؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟ "

 
حسین پناهی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت21:57توسط ماريا | |

می خوابم،می خواهم نفهمم که زمان چگونه آرام آرام می رقصد ودر حین چرخیدن قهقهه ای مستانه هم نثار من می کند.....

بیدار می شوم،خدای من زمان نمی گذرد،ثانیه ها مثل خزه ایی به دور من پیچیده اند،قرص،خواب.......

بیدار می شوم ،نه خوابی دیده ام نه رویایی ،زمان نمی گذرد،قفس تنگ تر می شود.

آرزوی پرواز ...هیچ  ادراکی از محیط اطراف ندارم...تمام لحظه ها را مرور می کنم......

نتیجه:بهتر از من می دانی...ستاره های کوچکی که از چشمان من فرو می ریزد....آرام آرام تکه ها را جمع می کنم....به نظر تو این  صفحات ورق نخواهد خورد؟

قرص.می خوابم.........

بیدار می شوم ، اذان نمی شود....لباس می پوشم، می روم،همه فکر می کنند گم شدم، اما خودم هر قدر  که می خواهم گم شوم نمی شود.......

اذان.آب.قرص ،دعایی که کاش در برهوت رویا ها گم شوم ....

خواب ......

بیدار می شوم،ساعتم را نگاه می کنم چرا نمی گذرد....گوشی ام را نگاه می کنم...

منگم ،ماههای قبل خواب بودم یا این لحظه ها خوابم؟

لباس می پوشم.می روم......

کاش گم شوم...........

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت11:2توسط ماريا | |

زندان و اعتراف از زبان فخرالسادات محتشمی و فرشته قاضی تکان دهنده تر از دروغ

شهادت فخرالسادات محشتمی همسر مصطفی تاج زاده درباره وضعیت زندانی ها و اعتراف گیری ها و تبلیغات دستگاه کودتا درباره آن ها، و مقاله افشاگر فرشته قاضی که مشاهدات خود را از زندان جمهوری اسلامی بازگفته از دردناک ترین و تکان دهنده ترن اسنادی است که در دل تاریخ می ماند. کودتاگران می روند و این حوادث پایان می پذیرد اما اسناد تاریخی می مانند و برای نسل ها شهادت می دهند
 
مقاله فرشته قاضی
 
صدای باز شدن دری آهنی را می شنوم و متعاقب آن صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل می کشد.در بسته می شود. چشم بندم را بر میدارد. دو زن در مقابلم ایستاده اند و از من میخواهند لباس هایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در می آورم و کفش هایم را نیز.
 

اما می گویند باید تمام لباس هایت را در بیاوری! من شوکه می شوم و اعتراض می کنم. زنی که قدی بلند و هیکلی درشت دارد جلو می آید. می گوید: قانون اینجا این است تمام لباس هایت را بیاور. و اشاره به لباس زیرم  می کند.مقاومت می کنم اما دستانم را می گیرد و روی زمین می نشاند و یک زن دیگر نیز به جمع این دو اضافه می شود  در میان تقلای من، تی شرتم را از تنم خارج می کنند و شلوارم را نیز. من همچنان مقاومت می کنم اما سه نفری به جانم می افتند و با خشونت هر چه تمام تر، که با ضرب و شتم همراه است، در مقابل فریادها و دست و پا زدن های من، تمام لباس هایم را از تنم خارج می کنند و به بازرسی بدن ضرب دیده ام می پردازند. می گویم: من امروز در دادسرا بازداشت شده ام و از پیش احضار شده بودم و چیزی به همراه ندارم؛ اما فایده ای ندارد. بعد از تقلایی نیم ساعته آنچه را که میخواستند می کنند و بعد تی شرت و شلوارم را می دهند و می پوشم و به سلولی منتقلم می کنند.

هنوز در شوک هستم و تمام تنم درد می کند. هنوز به خودم نیامده ام که در را باز می کنند و می گویند: حاجی آمده.
 
 در همان سلول چشم بندم را می بندند و چادری سرم انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می کنند. با خود می گویم: به بازجو اعتراض خواهم کرد و...

رو به دیوار و بر صندلی می نشینم و چشم بند بر چشمانم است و از اطرافم بی خبرم. صدای مردی را از پشت سرم می شنوم که می گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی میکردی؟

از شوک اول خارج نشده، مجددا شوک دیگری وارد می شود. می گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده ام و... هنوز حرفم تمام نشده فریاد می کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می شنوم؛امابه آنچه می شنوم باور ندارم. تکرار می کند و من اعتراض میکنم اما با لحن مشمئز کننده ای می گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته!
 
 و مرا به سلول باز میگردانند.

چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده ام و امروز با گذشت سالها با چنین اتهامی مواجه می شوم یعنی مرا خاطرسفر به افغانستان بازداشت کرده اند؟ اما چرا چند سال دیر تر؟

هر چه سعی می کنم بر خود مسلط باشم، نمی شود. بارها توضیح میدهم  که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و... اما فایده ای ندارد. بازجویی که او را نمی بینم شروع به تعریف جزئیاتی می کند که گویا در فیلم های پورنو دیده است؛ و  با لحنی مشمئز کننده.
 
یقین پیدا می کنم که مریض جنسی است و لذت می برد از  تعریف آنچه که بر زبان می آورد. احساس بی پناهی آزارم میدهد و شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می شود.

 با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آنها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟.....

 پس جاسوسی نکرده ای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره... میکردی و....
ناخود آگاه یاد فیلم بازجویی زن سعید امامی می افتم. از ترس بر خود می لرزم. می نویسم برای جاسوسی به افغانستان رفته بودم و از همان موقع برای امریکا جاسوسی می کنم و پول خیلی خوبی هم می گیرم و...

رفتار بازجو بهتر می شود و به یکباره از سالها پیش می آید به همین سالهای نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار می کنم.

اما یک روز بعد دوباره مسائل عوض می شود ودیگر از امروز نمی پرسد، بلکه از روابط و آشنایی ام با چهره های سیاسی و همکاران مطبوعاتی ام می پرسد. توضیح میدهم که یک روزنامه نگارم و به عنوان خبرنگار سیاسی با همه چهره های سیاسی از اصلاح طلب و راست رابطه دارم؛ اما رابطه ای که بازجو میخواهد از من بشنود با رابطه خبری که من با این چهره ها داشتم متفاوت است. یکی یکی اسامی چهره های سیاسی را می آورد و باز رابطه نا مشروع را عنوان می کند و می گوید: آنچه راکه می گویم بنویس!
 
 و شروع می کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات یک رابطه جنسی و از من میخواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می کند به شدت تهوع آور است.
حالم به هم میخورد. واقعا بالا می آورم. چشم بندم را بالا می کشم و بلند می شوم، اما هنوز کامل نایستاده ام که ضربه ای از پشت وارد می شود و با شدت به میز صندلی ام میخورم و خون از دماغم سرازیر می شود. می افتم و چند ضربه با پا به پهلو ها و پشتم میزند و زنان زندانبان را صدا می کند. مرا با آن حال به سلولم می اندازند.

تمام لباس و تنم خونی است، اما اجازه حمام کردن نمی دهند. لباسی هم ندارم که عوض کنم. از درد به خودم می پیچم. دوباره سراغم می آیند. همین که وارد اتاق بازجویی می شوم، می گویم: چرا از من نمی پرسید چه کرده ام و چه نوشته ام؟

با تمسخر می گوید: مهم نیست چه کرده ای. آنچه را که من میخواهم باید بنویسی در غیر این صورت می اندازمت توی سلولی که تا حد مرگ بهت تجاوز کنند.
قلبم به شدت می  زند شاید متوجه می شود رنگم به یکباره می پرد که می گوید: ما مردان زیادی اینجا داریم که سالهاست زنی را ندیده و تشنه زن هستند و....
دیگر نمی شنوم چشمانم را که باز می کنم در سلولم هستم و فکر می کنم همه چیز خوابی بیش نبوده است.
 
اما هر روز تکرار می شود و دو حالت بیشتر ندارد: باید بنویسم که درباره افسانه نوروزی، برای تضعیف قوه قضائیه، نامه سرگشاده دادم و  با نامه ام اذهان تمام جهانیان را نسبت به ایران و دستگاه قضایی تخریب کردم و باعث شدم جوسازی شدیدی علیه جمهوری اسلامی در سطح جهانی شود - مهم هم نبود برای بازجو که افسانه نوروزی در آن مقطع با دستور رئیس قوه قضائیه، محاکمه مجدد، تبرئه و آزاد شده بود- باید بنویسم از رادیو آزادی پول گرفته ام تا درباره مرگ زهرا کاظمی جو سازی کنم و....

باید بنویسم که از مصطفی تاج زاده و محمد علی ابطحی خط می گرفتم تا امنیت ملی ایران را به خطر بیندازم.خط مقالات و گزارشاتم را آنها به من میدادند.باید بنویسم برای سفارت ترکیه جاسوسی کرده ام و از طریق دوستم که مترجم این سفارت است اخبار را در اختیار آنها قرار داده ام و یا از طریق کاردار بلژیک در ایران، اخبار محرمانه را منتقل کرده ام. باید بنویسم در کافه ها و رستوران ها قرار می گذاشتم و اطلاعات را می فروختم و از صهیونیست ها پول گرفته ام تا درباره 13 یهودی که درشیراز متهم به جاسوسی شده بودند  جوسازی کنم و....باید بنویسم هر آنچه نبود و نکرده ام، اما بازجو میخواهد.  باید بنویسم که سایت امروز برای براندازی نظام جمهوری اسلامی راه اندازی شده و ماموریت تک تک کارکنان این سایت در همین راستا است. باید بنویسم تاج زاده پشت همه این قضایا است. باید بنویسم نامه محرمانه جنتی به خاتمی درباره قراردادهای نفتی را ابطحی در اختیار من قرار داده و منتشر کرده ام و....

و باید بنویسم در پارلمان وارد اتاق فلان نماینده مجلس شده و لباس هایم را درآورده و از او خواسته ام با من.....و... و....

 و در غیر این صورت یا مرا در سلولی خواهند انداخت تا به طور دسته جمعی به من تجاوز کنند و همسرم در یک تصادف کشته خواهد شد.
 
بازجویم که مردی میانسال، معروف به کشاورز بود می گفت: آمار تصادف در ایران خلیلی بالاست و به راحتی همسرت یکی از این آمار خواهد بود.
 
 یا تهدید میکرد که همسرت را بازداشت می کنیم و در مقابل او به تو تجاوز می کنیم و....

در ایزوله کامل هستم و هیچ اطلاعی از بیرون ندارم. بازجو می آید و با صدایی آرام که سعی می کند لحنی غمگین داشته باشد می گوید: مادرت سکته کرده و متاسفانه فوت شده و 3 روز ست که در سرد خانه است و منتظر تو هستند. سر عقل بیا تا روح مادر مرحومت بیش از این زجر نکشد و...
 
دیگر نمی شنوم .دست به اعتصاب غذا میزنم تا اجازه دهند تماسی با خانواده ام بگیرم.
 
دو روز بعد قاضی پرونده، صابری ظفرقندی می آید. تصمیم می گیرم همه چیز را به او بگویم، اما قبل از اینکه حرفی بزنم فریاد می کشد: اعتصاب غذا کردی؟ پس حرفه ای هستی ! نشونت میدم با زندانیان حرفه ای چه می کنن. به راحتی 4 شاهد ردیف می کنم و به اتهام زنا، سنگسارت می کنم و...  

زن زندانبان می گوید هر چه میخواهند بنویس و برو سر خونه زندگیت. عید فطر نزدیک است و روز عروسی توست و...

به یکباره فکری به ذهنم میرسد از بازجو برگه ای میخواهم و می نویسم من عقد کرده ام وعید فطر، روز عروسی ام است و تاکنون رابطه جنسی نداشته ام و روزی که احضارم کردند رفتم پزشکی قانونی و برگه بکارت گرفتم و اگر بخواهید می نویسم که با همه عالم و آدم رابطه نامشروع داشته ام اما این برگه نزد همسرم هست وآن را ارائه خواهد داد.
فکر میکردم با این قضیه این بحث ها تمام می شود اما بازجو می گوید:  بنویس از پشت... 
 
می گویم: برگه ای که گرفته ام  از هر دو طرف است...
 
 باورم نمی شود اینقدر وقیح شده ام که چنین چیزی را بر زبان می آورم؛

و بازجو می گوید: بنویس رابطه ام در حد عشق بازی بوده است و....
و من می فهمم که این قضیه تمامی ندارد. شروع می کند به تعریف جزئیات عشق بازی و...
و میخواهد که بنویسم...و....
 
 نمیدانم چند روز است که در بازداشت هستم. نیمه های شب مرا به اتاق بازجویی می برند و بازپرس پرونده میخواهد تفهیم اتهام کند. اسمش مهدی پور است و از آن خشکه مذهبی هایی است که نمونه هایش را کم ندیده ام.می گوید که من قلب امام زمان را به درد آورده ام و.... میخواهم به او بگویم و اعتراض کنم از آنچه بر من گذشته، اما اجازه حرف زدن نمی دهد و از امام زمان می گوید وبه  فاطمه زهرا قسم میخورد که نسل من و امثال مرا از زمین برخواهد کند  و.... و میرود.
 
یک روز بعد به زندان اوین منتقل می شوم. باز در انفرادی هستم تا دو روز آخر که به بند عمومی منتقل می شوم. و باز همان بازجو است و همان حکایت ها.
 
پس از آزادی با وثیقه، بارها مجددا احضار می شوم و این بار در حضور سعید مرتضوی، دادستان تهران به این مسائل اعتراض می کنم. عجیب اینکه مرتضوی می گوید اینها لازمه بازجویی است!
 
 همسرم به شدت اعتراض می کند و می گوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین های غیراخلاقی و ضرب و شتم.
 
مرتضوی از من میخواهد نزدیک میزش بروم. می ایستم. بلند می شود و در حالیکه نفسش به صورتم میخورد می گوید: فحش باد هواست؛ از این گوش شنیدید از اون گوش رد کنید.
 
از رئیس دفترش میخواهد که همسرم را بیرون ببرد و من می مانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم می شود و کنارم می نشیند. ترس عجیبی دارم و حس می کنم قلبم میخواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم میکند و می گوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفته ای؟
 
  اینقدر نزدیک شده که می ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. می گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوزو... دیگر چیزی نمی شنوم تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک تر می شود فاصله بگیرم و...  نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف می کرد و از من می خواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل می کند و دفعات بعد می ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هر بار که احضار می شوم با وکیلم می روم و به او و همسرم نیز با التماس می گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ می زند و می گوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا می کند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان می فرستم تا تو معاینه ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس.
 
وکیلم به شدت اعتراض می کند و می گوید: شما خود خط دادید که این آقا چه بنویسد!
 
مرتضوی اما ما را با ماموری می فرستند خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی ام بیندازد می گوید مربوط به جراحی زیبایی است و...( که این خود حکایت مفصلی دارد و در فرصتی دیگر خواهم نوشت).
 
 تمام این مسائل را در هیات نظارت بر اجرای قانون اساسی و دیدارهایی که با برخی مقامات دارم بازگو می کنم. همه حیرت زده گوش می سپارند به آنچه بر سرم در زندان جمهوری اسلامی آمده است. با اینکه از قبل تذکر داده اند درباره این مسائل هیچ سخنی در حضور رئیس قوه قضائیه نزنیم، اما به شاهرودی می گویم و از او میخواهم جلوی این بیدادگریها را بگیرد که اگر روزنامه نگار دیگری به زندان رفت از او در حیطه کار خود بازجویی کنند و.... به یکباره حالم بد می شود. بر خلاف تمام تلاشم می زنم زیر گریه و از اتاق شاهرودی بیرون می آیم تا آبی به سر و صورتم بزنم. بعد ها می شنوم که شاهرودی به آقای خاتمی گفته است که از شنیدن سخنان من به شدت متاثر شده است.
 
اما فقط در حد تاثر باقی می ماند؛ نه برخوردی با بازجو و قاضی پرونده می شود و نه اعاده حیثیتی از من، بلکه پس از سفری که به خارج داشته ام در بازگشت به ایران باز همان بازجو است که از من بازجویی می کند و....
 
و من می مانم با روحی به شدت خسته و بیمار که باید تحت روان درمانی قرار بگیرد و از هر مردی هراس دارم و نمی توانم حتی با همسرم نیز ارتباطی برقرار کنم. روحی چنان بیمار که هنوز هر از چند گاهی باید به روانپزشکم مراجعه کنم و....
 
 
مقاله فخرالسادات محشتمی
 
نمی دانم یا ما زیاده خواهیم یا دل های مسئولین از سنگ شده و مردم هم دور از جان شما و ما کمی تا قسمتی بی غیرت شده اند.
 
چرا این فریادها و استغاثه ها دل ها را نرم و وجدان ها را بیدار نمی کند ؟
 
چرا چرخ گردون می گردد می گردد بی هیچ اتفاقی و تغییری؟
 
دیروز روز وحشتناکی بود برای من. تا آمد گرفتن یک خبر کج و معوج از همسرجان اندکی شیرین کاممان کند تلفن بستگان هنگامه شهیدی و فریاد تظلم خواهی شان که «این دختر از دست رفت به فریاد برسید»، مانند یک ضربه هولناک بر سرم فرود آمد. من از آنچه شنیدم تا مدتی در تحیر و شوک بودم و هنوز به خود نیامده تماس بعدی انگار آب سردی بود که بر سرم ریخته شد و از شوک درآوردم و این بار نفرت بود که تمام وجودم را در بر گرفت. نفرتی که همه سلول های خاکستری مغزم را به فعالیت واداشت تا به حرکتم وادارد. و بار دیگر با خود پیمان بستم که هرگز سکوت و لب فروبستن را در هنگامه عرض اندام ظلم و ظالمان نپسندم و تا آخرین توان برای حق طلبی در صحنه باشم به حول و قوه خدای سبحان که پشه ای را مأمور پایان بخشیدن به عمر نمرود کرد. افسوس و صدافسوس که آن چه در زندان های جمهوری اسلامی بر بهترین فرزندانمان می رود دهشتناک است و هنوز کمیته های بررسی وضعیت بازداشت شدگان گزارش های درستی از زندان ها برایمان ندارند.
 
آقا فرمایشت می کنند که تاجزاده به ما گفته که معتقد است تقلبی درکار نبوده و چقدر هم افتخار می کنند به شنیدن این نکته عالمانه مستقیما و با گوش های مبارک خودشان از همسرجان ما که بیش از دوماه است در خلاء کامل اطلاعاتی زیر فشار دژخیمان به سر می برد و می خواهند به ما بباورانند که بازجوها کاملا پاستوریزه اند و روحیه همسرجان عالی . انگار ما تازه ایشان را شناخته ایم و آن برادران مهرورز را! و با لبخند نمکینی برلب می فرمایند ابطحی با خانواده اش شام خورده و در زندان از امکانات برخوردار است . توی سرتان بخورد آن امکانات که برای نمایش های مضحکتان فقط کفایت می کند و به سخره گرفتن شعور مردم فهیم ایران که قرن هاست نامش با افتخار برده شده و شما ذلتش را می پسندید. شامی که کوفت خانواده ابطحی شد در حضور بازجوی خشنی که روی بر دیوار نشسته تا چهره اش دیده نشود و در حضور پدر فرزندان را تهدید می کند و همسر بیچاره را و در کمال ذلت از دختر خردسال ابطحی می خواهد که مادرش را کنترل کند تا پدرش زودتر آزاد شود. اف بر این شیوه های اعتراف گیری قرون وسطایی. چقدر پستید که نه عواطف انسانی را درک می کنید و نه از انسانیت بویی برده اید. این شام را چه نام می توان نهاد؟ شام غربت؟ شام حسرت؟ شام رنج؟ شام نفرین؟ شام نفرت یا همه این ها ؟
 
این زن یک پارچه رنج است . این زن، این مادر، روحانی زاده، مسلمان، معتقد، با اخلاق و حالا متحیر و مچاله شده در یک فشار سبعانه شبانه روزی روی خودش و خانواده اش. دختران و دامادها و فریده کوچک که خیلی بیش از سنش می فهمد این بلاگر خردسالچهره درهم پیچیده پدر آنی از ذهن بچه ها و این همسر وفادار و مهربان دور نمی شود و صدای خشک سلول انفرادی که کلید می شود روی یک پدر که جرمش اصلاح طلبی است و گشودن دریچه ای از دنیای آگاهی بروی جامعه، مسئولانه و دردمندانه .پدر را درست جلوی چشم بچه ها تحقیر می کنند و بچه ها را جلوی چشم پدر. و می گویند هرگونه گزارشی از این صحنه های هول انگیز عمل مجرمانه است ?
 
و حالا ما همه مجرمیم. ما که می شنویم و سکوت می کنیم. ما که می بینیم و لال می شویم. ما که در معرضیم هر لحظه و گیج و ویج مانده ایم وسط ماجرا و تلو تلو می خوریم. اف بر این دنیا و بر همه عافیت طلبانش که بیرق دین در دست دارند و مهر مسلمانی بر سجل و گاه پینه ها بر پیشانی. مباد لحظه ای همه ظالمان و مجرمین واقعی. قاتلین نداها و سهراب ها و ضخواب خوش بر ما مسلمانان تا رسوایی اربین فرزندان دربندمان. و امان از این ضربه های روحی که بی محابا فرود می آیند و می شکنند شکستنی. و واژه هایی که زیر این ضربات ناخودآگاه از دهان های خشک بیرون می ریزد و مانند غنایم جنگی توسط صاحبان بی مقدار لبخندهای پیروزمندانه برداشت می شود. جمع می شود و می رود داخل آن کیفرخواست مخملین که به ذائقه اصحاب قدرت خوش آمده است خوش آمدنی. و عمر این شادی های کودکانه چه کوتاه است و "ان مع العسر یسری"
 
هنگامه ها و همه دخترانمان و خواهرانمان، همه فرزندانمان در معرض خطر جدی هستند. هم اینک نجنبیم فردا لحظه ای از سرزنش و ملامت وجدان رهایی نخواهیم داشت. سبزهایمان دارند در محبس هولناکشان زرد می شوند . می پسندیم.

منبع: وبلاگ روزنه

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت21:16توسط ماريا | |

فیگارو : مغلوب شدن تئوکراسی و پیروزی دموکراسی و آزادی در ایران نزدیک است

 

با توجه به حوادث ایران، الکساندر آدلر امروز در ستون سیاسی خود در فیگارو موقعیت مخالفان و معترضان دولت کنونی جمهوری اسلامی را بررسی می کند. او می نویسد تنها، سیاستمدارانی که نمیدانیم چرا فکر می کردند محمود احمدی نژاد اکثریت سیاسی را در ایران با خود دارد، از وضعیت کنونی تعجب کرده اند. آدلر در مقابل این نظرقراردارد و جزو کسانی است که بقول خود این حرکت را باور دارد ووجود جبهۀ بزرگ معترضین حول میرحسین موسوی را در تاریخ سی سالۀ انقلاب اسلامی ایران بی سابقه می داند. وی با اشاره به ابعاد، وسعت و تداوم اعتراضات، به سنجش توانائی های این جبهه می پردازد و در بررسی خود بر نیروی چپ جوانی تأکید می کند که بخصوص در تهران و چند شهر بزرگ ایران، رژیم اسلامی را طرد کرده اند. او اعتراض ها و اعتصاب های دانشجوئی در سال 1999 را نقطۀ عطف جدائی این جوانان از دولت وقت می داند و آنرا با تأثیر قدرت گیری گرایش چپ در مه 68 بر جدائی چپ غیر کمونیست از فرانسوا میتران، مقایسه می کند. او می نویسد، امروز این جوانان در اوجند. زیرا همۀ نیروهای مخالف روحانیت درک کرده اند که برای پایان دادن به اقتدار دیکتاتوری اسلامی باید از اتحاد با روحانیون گذر کرد. نکتۀ دیگری که آدلر به یادآوری آن می پردازد، تأثیرورود نیروهای جوان روحانی به صحنۀ روحانیت است. بعقیدۀ این تحلیلگر، نیروی جوان نظرات جدید را با خود حمل می کند و تکثر نظریات مذهبی در میان شیعیان چه در ایران و چه در لبنان یا عراق، تکثر سیاسی را نیز به همراه دارد. از این روست که شاهد جنگ میان افکار مدرن و برداشت های قدیمی در جامعۀ روحانیت هستیم. آدلر می نویسد سیاست حاکم ایران از شروع قرن بیستم برآیند وجود سه نیروست که گاهی با هم در تعادل و زمانی در جنگ بوده اند. این سه نیرو به نظر او دموکراسی و آزادی، قدرت مذهبی و دولت هستند و درتوضیح آنها می نویسد، دموکراسی و آزادی از غرب به عاریه گرفته شده و جمهوریت و لائیسیتۀ ترکیه بر ایران و بخصوص آذربایجان زادگاه موسوی، تأثیر بسیار گذاشته است. وی در این بخش به نقش نیروهای لیبرال و آزادیخواه درجنبش ملی شدن نفت اشاره می کند. عامل دوم ، یعنی قدرت مذهبی به نظر آدلر، همیشه در صحنۀ سیاسی کشور نقش بازی کرده است. آدلر این نقش را در سه مقطع مبارزۀ شاه علیه مصدق و شکل گیری جمهوری ذکر می کند، اما معتقد است در زمان حاضر، جریان روحانیت نمایندۀ تمامیت این جنبش نبوده، و بعنوان بخشی از این جریان، با افکار مردم گرا و خارجی ستیز در احمدی نژاد تبلور می یابد. سومین عامل، دولت جمهوری اسلامی است که در میان تهدید همسایگان و در برابر تهدید اتحاد احتمالی سنی ها، سعی در بوجود آوردن یک مرکزیت و کنترل قدرت در دست خود دارد . آدلر با این اعتقاد که احمدی نژاد با خطر انزوا روبروست، هاشمی رفسنجانی را تبلور قدرت جمهوری اسلامی و مورد قبول در منطقه می بیند و به آنجا می رسد که در تقابل دموکراسی، قدرت مذهبی و دولت، این بار تئوکراسی است که پس از کنار زدن احمدی نژاد مغلوب می شود وبالاخره در سال 2009 دولت یعنی رفسنجانی همراه با دموکراسی یعنی موسوی بر آن پیروز می شوند

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت20:25توسط ماريا | |

 
«... تا دو روز دیگر عمر نخستین مجلس شورای اسلامی که این‌جانب عضو آن بودم و از مزایای این عضویّت، از جمله مصونیّت پارلمانی برخوردار بودم به پایان می‌رسد. از پس‌فردا من نیز مانند بقیّه موکّلینم قابل تعقیب و بازداشت و تأدیب هستم. به همین دلیل نیز با استفاده از فرصتی که رئیس مجلس در اختیار بنده گذاشته‌اند می‌خواهم به اطّلاع برسانم که اگر در روزهای بعد شاهد گردیدید که بنده را بازداشت کردند و بعد با تبلیغات و سر و صدا اعلام نمودند که بنده جهت بعضی توضیحات و روشن نمودن حقایق در تلویزیون ظاهر خواهم شد و در صورتی که دیدید آن شخص حرف‌هایی غیر از سخنان دیروز و امروز می‌زند و مثل طوطی مطالبی را تکرار می‌کند، بدانید و آگاه باشید که آن فرد مهدی بازرگان نیست.»  

مهندس مهدی بازرگان در آخرین جلسه‌ی دوره‌ی اوّل مجلس شورای اسلامی  

روزنامه جمهوری اسلامی ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۳
 

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت21:46توسط ماريا | |

12 امرداد 1388

آیا آن  روز خواهد آمد ؟

اشکهای ما به استقبال روزی می رود  که آرزویی جزء نیامدنش نداریم....

خونهای شما،فریاد های ما،اشکهای خواهران و مادران ما ،ضربه های ستم بر بدن عزیزان ِ ما.....

آیا 12 مرداد خواهد آمد؟

من قهقه مستانه ات را بر بارگه ظلم و سیاهی بر فراز سرزمین زیبا و زخم خورده ام خواهم شنید؟

کاش تقویم هایمان 12 مردادی نداشت.

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت22:43توسط ماريا | |

من براي روزي مي نويسم كه سرخوشانه اين ياد ها را ورق ميزنيم.

به ياد تمام عزيزان رفته و زخم خورده................

من ميدانم آن روز خواهد آمد...............

جادوگر پير از مرگ نفس هاي شما مي گويد

 باور نكنيد.......

طلسم را شكستيد............

ما از مرز تاريكي گذشتيم..........

روزهايي بعد،آري روزهايي ديگر.....

 ياد ها در روزهاي پيروزي ورق مي خورد.....

اين بار شادمانه مي گريم.

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت22:42توسط ماريا | |

صداي سكوت پر فرياد تو را طاقت نياوردند

تو را خفه كردن.............

قلب من پر از درد‍ِ توست...............

اين شب ها در كجاي اين دنيا فرياد خود را هر لحظه مشق مي كني.....

من و تو ،ما لحظه اي اميد به فرداي روشنمان را از دست نخواهيم داد........

ما سكوت پر دردمان سر شار  از فرياديست كه روزي آنرا خواهند شنيد...........

قوي باش........

براي روح رفتگان و سلامتي دربند شدگان دعا كنيد.

به ياد اشكان و با اميد به سلامتي اش

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت22:33توسط ماريا | |